تبليغاتX
در پیاده رو ...

میدانم کم غصه نداری

و نمیدانی اشکبارترین شعرم را کجای دلت بگذاری

اما

با من بمان ای زیبای اردیبهشتی

قدر تمام گنجشک ها برایت حرف دارم...

 

...................................................

این روزها تمام کارم شده است تلفن جواب ندادن!!!

کمی حوصله باید کرد...

کمی دورتر باید بود...

نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لینک  | 

تو که نیستی

بیمارم

و امیدم به واژه هایست

که هر شب جلوی چشمانم قطار می شوند

چه راحت می توان نوشت

"دلتنگتم"

اما کجاست مرد دیدار؟

مرد صحبت های رودررو.

تو رفتی

فقط به اندازه همین شعر

اما هنوز پرسپکتیو کفش های صورتی ات

در امتداد خیابان جا مانده است

کاش تمام دردم ندیدنت بود،

برای "دوستت دارم"هایم دلم می سوزد

که در عمق این بیت ها غرق خواهند ماند!

نمی دانم کی دوباره بهار پشت پنجره می آید؟

کی غنچه آرزو خواهد شکفت؟

نازنینم،

ای اتفاق شگفت

آیا زمان تو نیست؟

وقت خنده هایت نشده؟

بیا...

بیا و رویایی ام کن

کمی نزدیکتر بنشین

غزلی آفتابی در راه است

من به داغ ترین لحظات با تو می اندیشم

به آرامشی که تا رسیدنش فقط چند بیت دیگر مانده است...

نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لینک  | 

آفتاب از ساق های بلوریت بالا که می رفت

هنوز توی آینه می رقصیدی

                               دیشب برنامه های برفکی آغاز که می شد...

                             روسریت که باز شد...

                             به خواب که میرفتی...

                             شب بیدار بود

                             ماه شاهد بود

سرویس کودکستان از خیابان رد شد و از پله ها مان بالا آمد!!!

نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لینک  | 

نه این بوسه آن بوسه است

نه این نگاه ، نگاه  همیشگی.

خودت بگو ، من چگونه دوباره به رختخواب برگردم!

 

نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لینک  | 

مانتو ، پالتو یا بلوز ورزشی،

فرقی نمی کرد

تو از جاذبه های این شهر بودی که سَرِ ما، سَر میرفت.

 

هی تنهاییت توی آینه منعکس میشد

من شعر می نوشتم

من ناز می کشیدم

تو می رفتی...،

 

چقدر این روزها گریه هایت شبیه موهایت شده بود

بلند بلند                                            سیاه سیاه

دیگر داشت گونه هایت را

لبت هایت را

و تمام تو را می پوشاند

 

آری

گم شده ای که شال بر گردن

خیابان های خیس را قدم می زد

بی هیچ بُغضی می گریست

بی هیچ چمدانی می رفت...

نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لینک  | 

سلام ای بهاریترین باران پاییزی .....سلام

حال و هوایت خوب است ؟

خدا کند که دستانت همیشه گرم و پیشانیت به بلندای تابستان باشد

اشتباه نکن واژه هایم راه گم نکرده اند

همیشه تو در امتداد خط های دفترم بوده ای

نمی دانی چقدر چشمانم تنگ دیدارت هست!

 

می خواستم بگویم چقدر شبیه مردها شده ای

مغرورتر از عاشق ها

و مهرباتر از معشوقه های شعرهایم

  آری موافقم،مقصر من بودم

گفتی چشمانت را ببند تا غرق در بوسه ام کنی...

 آن روز بود که دستانت را گم کردم

و نمی دانم چرا هیچ چیزی طعم آخرین بوسه ات را از یادم نمی برد!

 

شنیده ام از اینجا گذری خواهی کرد

نوشتنم بهانه ای بود شاید دوباره به بوسه های اتفاقی ات دعوتم کنی

و اینبار غرق در نگاهت خواهم شد

 

حالا باید بنویسم به امید دیدار اما...

از امروز تمام لحظه ها پشت پلکهایم دیکته می کنم :

                                             آفتاب، آفتاب، آفتاب ...

 

نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لینک  | 

 

بیداری؟

           اشکهایت را بشمارم،

   یا

خوابی

                 کابوسهایت را...؟

  

نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لینک  | 

واژه هایم دیدنی است

اما باور کن روزهای بدی می گذرد

حتی اگر ماتیک صورتی ات را زده باشی

 

نگاه کن خیابان را

ببین چقدر شعر ناگفته کنار قدمهایمان مانده است

چقدر ترنم و چقدر  پرواز...

 

دستت را به من بده

بگذار حس کنم هنوز هم آرزوی منی و این نیمکت ها خانه ماست

بگذار آونگ این دستها شروع لحظه های "ما بودن" باشد

 

کاش باران میبارید بر ثانیه ثانیه های یکشنبه

شاید فراموش کنم روزهای بی تو را

روزهای که صورتی نمی خندم

روزهایی که شاعر می شوم

نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لینک  | 

همه می گویند چشمان تو زیباترینند

من می گویم " لبهایت "

.

.

.

اعتراف می کنم : آدم دهن بینی نیستم!!!

نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لینک  | 

در آسمان اطاقم چشمک می زنی

و من گرفتار بی خوابی عجیبی ام


      در حس آخرین نخ سیگارم غوطه ور می شوم

      وقتی که ثانیه ها سالها از صبح دور اند

.

..

...

چقدر چشمانم دلتنگ خواب هایست که تو در آن انتظار مرا می کشی!

نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لینک  | 

چقدر دیوار انتخاب سختی است

               وقتی که دیگر نه هیچ آینه ای مانده و

                                              نه هیچ شیشه ای......

*****


آرزویم همه اینست :

                       «     آرزوی تو باشم    »


*****

اگر هزار بار دیگر هم به خواب های بلند من بیایی و دماغم را کوتاه کنی،

باز هم می گویم:

                      « پری عاشقت نیستم! »

 



نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لینک  | 

اطمینان دارم صورتت زیباست اما ...

به یاد نمی آورم آخرین باری که چشمانم را بستم

                        روی لبت خنده ات مانده بود هنوز ؟

 

نقطه های عجیبی زیر انگشتانم لمس میکنم

اینجا که هوا خوبست

چرا آسمان شما اینهمه باران دارد!

 

این روزها فقط به تو فکر می کنم و همه چیز را در دفترم می نویسم

                                                  شاید روزی مغزم نیز تصادف کند!!!

نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لینک  | 

انگار دری باز می شود

نوری بالای پله ها دعوت به رفتنم می کند

گام بر می دارم - گام بر می دارم - گام بر می دارم

این پله ها به اندازه ی نفس های من ساخته شده !

و در آخرین نفس پنجره ایست که تا اینجا سقوط دارد

چشمانم را می بندم

*

پری روبرویم نشسته است

مثل همیشه بازی گل یا پوچ

دست راستش را باز می کند پوچ است

دست  چپش   را باز می کند پوچ است

می گوید : این قصه از اولش پایان است

*

چشمانم را باز می کنم

آسفالت کشیده تا افق

خورشید سفید است

همه جا کم کم سرخ می شود

و چشمان من هر لحظه سیاهتر

نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لینک  | 

آسمان را گشتم

زمین را گشتم

نبودی

از جوب پرسیدم گفت : رفت

    شالگردن و کلاهت را نمی خواستی چشمهایت را چرا نبردی

 

باید میدانستم..

آنقدر اشک ریخته بودی تا اینکه هیچ چیز از تو نمانده بود

 

 

ساعت ها به آسمان نگاه می کنم

             و آرزو می کنم برف ببارد

             شاید دوباره لمس کنم دستان سرد تورا

نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لینک  |