تبليغاتX
شعر و سکوت
88/08/14
قرار بود بیایی نیامدی...

باران خیسم کرد

وامروز چشمانت جور دیگریست

 

           آیا هنوز چتر قدیمیت را داری

           امشب همان ساعت همان جای همیشگی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط محمد  | 

88/03/10
قهوه ترک تلخ از گلوی سحر پایین می رفت

   و هی تب پیچک بالاتر

   هنوز بیمارستان نفهمیده بود که چیست !

   هی بالاتر٬ هی بالاتر ٬   ... و کی ایست !

 

خیال می کنم می روم پشت پنجره باران را ...

                                                               تا که سرد شوم

وهی هوا هوای همیشه های هزیان.

 

ای عقل کل هنوز نفهمیدی چه گیاهی چقدر برای من خوب است

دندان نیست سرم

و در راهروی چراغ - چراغ ٬پی نبرده اند به راز میخک !

بی پنجه ٬هی مپیچ به پای پنجره های پیش و پرت پیچک.

 

چقدر قشنگ افتضاح

چقدر قشنگ راه راه

چقدر هم سر پیچک سبکتر است

چقدر هم مرفین

و حال کبودی های دختر افقی

و رقص مورب اش روی تخت سفید.....

                                                 .......

                                                      ........

                                                           حال پیچک خراب

                                                                     کاش پیش شیشه های شب بخواب.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط محمد  | 

87/10/12

درست همين موقع پارسال آري را              كه به زبان  مي آورد    مدام زاري  را

پيوستن  دو نگاه  ضد  و  ضد   نقيص            طلوع   تو   در   دو   چشم   اناري  را

دستم  از  دستانش  رها  مي شد  اما         فراموش نمي كنم  هيچوقت ياري  را

كه عبورم مي داد از آن كوچه سنگين        و هي برمي داشت ز دوشم   باري را

دارم  خفه مي شوم  از سوختن خودم          بايد كه  خالي  كنم  زير سيگاري  را

دستان  ليلي  به  زير  سر  شما  آري          كه فوج مي ديد در چشمت  نداري را

در برج  تو  نشستن  سبكم  نمي  كند            يا  بايد  بپرم يا  قبول  كنم خواري را

امشب روي اين فقط تخت يك نفر هست      به  خاطرم آورد  شام  زهر  ماري  را

من  مثل پرنده ها  نيستم  پرواز كنم             بايد   بخزم   و   پيدا   كنم  غاري را

چاقو بدست و صحنه تمام قرمز است            انگار    كه  بايد  تمام  كنم  كاري  را

و بگو كه ديگر نيستي - نخواهي بود           مطمئن هستم جان بخشيدم آري را

ميله هاي  آهني  خاطرات  حلقوي             آه لعنتي   ريختي  زير   سيگاري  را

محمد آصفی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط محمد  | 

87/04/15
خورشید شب به نظاره  می نشیند

وقتی غزل های پاره پاره ام را سپید می کنم

زمانه ، ما در سبکترین قرن تو زندگی می کنیم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط محمد  | 

87/02/29

بخند

بخند و خندهايت را به بهار بفروش

تا يخ رودخانه هاي برفي جاري شود

تا چينه چروك خورده ديوار زمان به يمن بودنت زيبا شود

               

و تمام خواب هايت را به من ببخش

كه سخت از زمستان ديروز خسته ام

 

بخند و ترنم پريده از لبهايت را به سينه كوه بزن

تا نسيم زندگي را به گوش كر غنچه هاي زمستاني فرياد كنيم

و بیا تا به جسم خواب آلود علف ها ، طعنه بهار بزنيم

 

بخند تو فرشته

 و تشيع كن براي خدايان

جسم موميايي پادشاهي را كه به جرم طاعتت به ابديت پيوست

و مرا از نسل پروانه ها تا عصر ايفل ها صدا بزن

تا به نداي نقاره هاي بهار

روح يخ زده  يك شاعر بيدار شود

 

بخند كه اينجا كسي به اندازه تو نمي خندد

.............

........

..

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط محمد  | 

87/01/21

 

سلام مدتی ایست فرصت نشده به عزیزان سر بزنم ممنون از لطف همتون. پست جدیدمو با یه شعر از استاد گرامی آقای سید مهدی موسوی زینت می بخشم .امیدوارم خوشتون بیاد. 

ميز اوّل: نوك شكسته شده ، خِـرت خِـرت تو در مدادتراش
ميز آخر: نگاه من به خودم! نامه هايي كه واقعي تر باش
باز قرآن توي جيبت را سرطان گريه مي كند از مرد
باز قرآن توي جيبت را حاضران گريه مي كنند يواش
پدرم قرص خواب آور بود جلوي وردهاي تلويزيون
مادرم پير و پيرتر مي شد توي صفهاي بربري و لواش
شكمم از خودم جلو مي خورد ، حالم از زندگي بهم مي رفت
روزهايش شبيه هر شب بود ، مثل هر روز مي شوم شبهاش
مي شوم متن يك سخنراني حاضران / دست مي زنند به من
داد هي مي زنم كه كاش اصلا ً... حاضران فكر مي كنند كه كاش...
مي شوم مسخ توي تلويزيون ، راديو ، جمع ، روزنامه ي صبح
در خيابان به راه مي افتند كه تجاوز كنند از اوباش
در خيابان به راه مي افتد ميز اوّل براي گفتن ِ « نه! »
در خيابان به راه مي افتد ميز آخر براي چند خراش
مادرم سرخ مي شود من را / روغن داغ از تو مي ريزد
در سرم خوابهاي نيمه سفيد ، بر تنم فلفل سياه بپاش
پدرم در لواش مي پيچد گوشتم را كه قرمز لزج است
چند چنگال مي رود به تنم مي كند هيچي ِ مرا كنكاش
مي رود در زنش بخوابد تا كه بفهمد چقدر خوشبخت است
خون من توي شهر مي ريزد در تو بيدار مي شود خفـّاش
در خيابان به راه مي افتند ميزهايي كه بچّـگي كرديم
و خداوند مي دهند عذاب!! و خداوند مي دهد پاداش


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط محمد  | 

86/12/12

اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت

و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!

من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است !

اولین آواز را من خواندم ،

برای زنی که در هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ،

تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد !

من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است !

من ماگدالینم ! غول تماشا !

کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !

 

سپهر را من نیلگون شناختم !

چرا که همرنگ هوس های نا محدودِ من بوذه !

خدا ، کران بیکرانه شکوهِ پرستش من بود

و شیطان ، اسطوره تنهائی اندیشه های هولناک من !

اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود !

کفش ، ابتکار پرسه های من بود

و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !

هندسه ! شطرنج سکوت من بود

و رنگ ، تعبیر دل تنگی هایم !

من اولین کسی هستم که ،

در دایره صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است !

من اولین سیاه مستِ زمینم !

هر چرخی که می بینید ،

بر محور ِ شراره های  شور عشق  من می چرخد !

 

برای مشاهده زندگی نامه  و آثار حسین پناهی به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط محمد  | 

86/11/19
بیست دقیقه مانده تا دوشنبه اجباری

وشعری که می تراود ، زبانی که می گوید

  کلمات تکراری

 

پوسیده پارچه سبزی که بسته بودم به ستون های یکشنبه

خشکیده خون آرزوهای قربانی

 

تکیه ساکت است و پرده ها بالاست

ای حس خالی پرستش چه می کنی با چشمان

آهویی و رویایی

 

پشت میز خورد می شود انتظار سبز : نارنجی و سپید

و مردی که تراشیده اختیار را

یک قدم مانده به ایستگاه پایانی

 

کلماتی که جستجو می شود

روی بارش جبر و نقطه ای که تو می آیی

یادم نیست تو سلام کردی یامن

یا من بوسیدمت یا زنی بارانی..........،

 

توئی و شماره های نیمکت روز جمعه

توئی و سیاه کردن کاغذ های بی تاریخ

ومنم...  که تقسیم شده ام

منم که ترحیم می شوم ..  آری

 

هیچ دقیقه مانده تا دوشنبه اجباری

و شعری که سکوت کرده

روی بام پر برف سه شنبه های تکراری

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط محمد  | 

86/10/18
بلوار می کشم

در ثانیه هایی که تو رد می شوی

و زیر قدهایی که یکی یکی

تا اینجا که دور شده

                      آرام هوار می کشم

 

دفتر خاطراتم که هست

کادو هایت که هست

گلهایم که هست

کمد خالیست

برای رویایی برفی تو

چمدانی پر از روسری و شلوار می کشم

 

سحری

من و سرما و غربت رفتن تو

سه تایی شاعرانه می شویم

    و دور از چشم پدر  

         شعر آمده را بر دیوار می کشم

 

 

صدای چمندانی روی برف

و زنگی که می لرزد

معجزه نیست آمدی

    و منم

            که از سر پله ها تا دم در

                                            انتظار  می کشم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط محمد  | 

86/08/25
نسل باد از دور می آید

و سنجاقی برای برکه منطق می خواند

 من از فردا می گوییم و او اراجیف می بافد

  رودی می دود برای من دریا هدیه اورد

و ماپچ پچ کنان هوا می شویم

چرا نباید برای حس خواستنش

احساساتی بود

نگاه کن....

       نسل باد از دور می آید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط محمد  | 

*
*
*
*
*
*
*

بهترین بازی ها نرم افزار های و کارتون ها به همراه فروشگاه خرید پستی ایران جدید ترین www.cdirancd.com

*
*
*
*

اطلاعات شما :

@ Ljava.mihanblog.com